شنبه در کنار آبراه
گری سوتو
امیدوار بودم هفده سالگی خوشی داشته باشم
مدرسه ضربدری پررنگ بود در دفتر حضور و غیاب،
بعدازظهر یک شیپور چندشی هی می نواخت چون تیم ما
می خواست برنده شود آن شب.معلم ها به آب و آتش می زدند
برای سر درآوردن از کار ما.راهرو پر بود از
بوی بنجل ها و موهای نشسته. پس، دوستم و من
نشسته به آب نگاه می کردیم شنبه،هیچ کدام خیلی حرف نمی زدیم،
گرم می کردیم خود را با انداختن سنگ های بزرگ بر روی زمین خاکی
و احساس بدی به مان دست می داد از این که سان فرانسیسکو
تنها کارت پستالی است بر روی دیوار اتاق خواب.ما می خواستیم
برویم آن جا، آوتو استاپ زنان،زیر آخرین دسته پرندگان مهاجر
و با مردمی باشیم که چیزی بیشتر از سه سیم روی گیتار می دانند .
ما سیگار نمی کشیدیم و مشروب نمی خوردیم،اما
موهایمان که تا شانه می رسید، وحشی بود وقتی باد برمی خاست
و سایه های این تنهایی،زمین هرزه را در بر می گرفت.با اتوبوس
یا سواری،با تکان های قطار روی یک پل بلند،ما می خواستیم
برویم از اینجا.ما نشسته در کنار آبراه،یخ زد زمان.
چشم هامان دنبال می کرد آب را ،
که با لبه های سفید اما زیرش سیاه،دوان خارج می شد از شهر...
ترجمه : آرش رادمنش
۲ نظر:
شگفت زده شدم از این ترجمه.به خداااااااااااااا
با اجازه لینک شد
ارسال یک نظر