۱۳۸۶ شهریور ۲۲, پنجشنبه

کاف شعر 11

بینوا موری که اینجا مانده است.....

روزی روزگاری تپه ای

دوست خالی نمی کند- از ترس

من پوچ نیستم

_گل از من

پس از این زاری مکن)

هوس یاری مکن)

همیشه باران که می بارد وهمی در سرم نم می زند

بی پدر بی زلزله ,آرام باش

در کنار تو پرستو سرخوش از جاماندن است...

ماشینها تنها تر...

وزززز...ز

آدمها تنهاتر...

بت شکن افسار اسبش را گرفت و مرد و برد

_ اسب سرخ ابتر پر رمز و راز قصه را

حالا هی بیا پاراگلایدر

هی برو بانجی جامپینگ

(مر لوچان نزن

می رم تی لوچان ر)

به دهانم نمی رسید دست هایم

رساندمش به دامنت

تطابق دستوری؟

نه! نابجاگویی تحت اللفظی!

و من وتو بی امید, با امید اسب سرخ

خرتر از هر خر سوار دل خراب و تن درست,

بی صدا دن کیشوت هر قصه را سر می بریم.

حالا اینجا

تکرار تند اضطراب

قهقهه ای اهورایی

و قارقار نقش ها

خواب خوابم.هوش را بی هوشیم سق می زند...

شب بخیر.

هیچ نظری موجود نیست:

Layout design by Pannasmontata | Convert to Blogger: Arman Radmanesh